مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
57
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
روى بپوش اى قمر خانگى * تا نكشد عقل به ديوانگى بو العجبيهاى جمالت ببست * چشم خردمندى و فرزانگى با تو نشينم بكدام آبرو * وز تو گريزم بچه فرزانگى چون شمس النهار ، ابيات بشنيد ، از فراز كرسى ، بى خود بيفتاد . كنيزكان ، برخاسته ، او را برداشتند . چون على بن به كار اين بديد ، بى خود افتاد . ابو الحسن گفت : سبحان اللّه . قضا عشق را در ميان شما دو نيمه بخش كرده . پس ايشان در حديث بودند . ناگاه كنيزكى كه ايشان را بدانجاآورده بود ، بيامد و گفت : اى ابو الحسن ، برخيزيد و از ايوان فرود آئيد كه دنيا بر ما تنگ شد و مرا بيم از اينست كه راز شما آشكار شود . ابو الحسن گفت : اين جوان چگونه تواند با من رفت ؟ كه او را توانائى برخاستن نيست . پس كنيز پيشآمد و گلاب بعلى بن به كار بپاشيد تا اينكه به هوش آمد . و ابو الحسن و كنيز ، او را برداشته ، از ايوان فرود آوردند . چون اندكى راه برفتند ، كنيزك دريچهء آهنين بگشود . ابو الحسن و على بن به كار بمصطبه برآمدند . پس از آن كنيزك دستها به يكديگر بزد . زورقى پيدا شد و كسى در ميان آن زورق بود . پس كنيز ، ايشان را بزورق بنشاند و به آن شخص گفت : اينها را بساحل برسان . چون ايشان از باغ جدا گشته ، بزورق نشستند ، على بن به كار و ايوان نگريسته ، بگريست . پس از آن كنيزك با ملّاح گفت : بشتاب . ملّاح در راندن زورق همىشتافت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و پنجاه و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملّاح در بردن ايشان تعجيل همىكرد تا اينكه بساحل رسيدند . كنيز ، ايشان را وداع كرده ، بازگشت و گفت كه : قصد من اين بود كه از شما جدا نشوم . ولى قدرت ندارم كه از اين مكان ، آن سوىتر روم . چون كنيزك